اتاق انتظار: انتخاب نکردن هم خود یک انتخاب است!

اتاق انتظار:انتخاب نکردن در عصر هوش مصنوعی
اتاق انتظار:انتخاب نکردن در عصر هوش مصنوعی

اتاقی بود با چهار دیوار سفید. نه پنجره داشت نه در. هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده اینجا، هیچ‌کس یادش نمی‌آمد کی وارد شده. فقط می‌نشستند روی صندلی‌های فلزی و منتظر می‌ماندند.

بیست و سه نفر بودند، هر کدام روی صندلی خودشان. صندلی‌ها به هم چسبیده بود، اما انگار هر کسی در جزیره‌ای تنها زندگی می‌کرد. ساعت بزرگ و سیاهی به دیوار بود که عقربه‌هایش حرکت می‌کرد اما وقت را نشان نمی‌داد. شاید وقت معنی نداشت اینجا.

 

درباره اینکه منتظر چه هستند، اختلاف داشتند. بعضی می‌گفتند منتظر یک تماس، بعضی می‌گفتند منتظر یک نامه، بعضی می‌گفتند منتظر یک نفر. یک چیز را اما همه قبول داشتند: زندگی واقعی هنوز شروع نشده. اینجا فقط یک ایستگاه موقت بود، یک اتاق انتظار.

 

 

 پرده اول: منتظر آینده

پیرمردی در گوشه‌ای نشسته بود با دست‌های لرزان. جوان‌ترها احترامش می‌کردند، چون موهای سفیدی داشت و پیشانی چروک. پیرمرد گاهی با خودش زمزمه می‌کرد: «وقتی پسرم برگردد، وقتی پسرم بیاید...»

بیست و سه سال بود اینجا نشسته بود. بیست و سه سال منتظر پسری که رفته بود و قرار بود برگردد. هر روز می‌آمد روی همان صندلی، همان گوشه، و به در خیالی خیره می‌شد. در نبود، اما او می‌دید.

 

جوانی کنارش نشست. پرسید: «آقا، شما چند ساله اینجایید؟»

پیرمرد با تعجب نگاهش کرد: «من؟ تازه اومدم. یه چند روزی بیشتر نیست.»

جوان خواست چیزی بگوید، اما سکوت کرد. شاید بهتر بود پیرمرد حقیقت را نمی‌دانست. شاید منتظر ماندن تنها چیزی بود که به زندگی‌اش معنا می‌داد.

 

 

 

 پرده دوم: منتظر موفقیت

مرد میانسالی با کت و شلوار اتوکشیده روی صندلی وسط اتاق می‌نشست. کیف چرمی‌اش را بغل گرفته بود و هر چند دقیقه یک بار به ساعت خالی نگاه می‌کرد.

همیشه می‌گفت: «من اینجا موقتم. به محض اینکه این قرارداد بسته بشه، می‌رم. یه کار بزرگ دارم، یه پروژه مهم. همه چی به این جلسه بستگی داره.»

بیست سال بود همین را می‌گفت. کراواتش را عوض کرده بود چند بار، کت و شلوار نو خریده بود، کیف چرمی‌اش را واکس زده بود. اما جلسه نیامد. پروژه نیامد. موفقیت نیامد.

شب‌ها که همه می‌خوابیدند، کیف را باز می‌کرد و کاغذهای خالی را ورق می‌زد. طرح‌هایی که هیچ‌وقت اجرا نشد، ایده‌هایی که هیچ‌وقت محقق نشد. صبح که می‌شد، دوباره می‌نشست و منتظر می‌ماند.

 

 

پرده سوم: منتظر عشق

دختر جوانی با چشم‌های خیس و لب‌های خشک، کنار دیوار نشسته بود. موهای بلندش را پشت گوش می‌انداخت و به نقطه نامعلومی خیره می‌شد.

همه می‌دانستند منتظر چه کسی است. پسرکی که قول داده بود برگردد. قول داده بود با هم بروند شهری دیگر، خانه‌ای دیگر، زندگی‌ای دیگر. اما نیامد.

سال‌ها گذشت. موهای بلندش کوتاه شد، دوباره بلند شد، دوباره کوتاه شد. چشم‌های خیسش خشک شد، دوباره خیس شد، دوباره خشک شد. پسرک اما نیامد.

گاهی زن میانسالی کنارش می‌نشست و می‌گفت: «عزیزم، شاید اون نمیاد. شاید تو باید...»

دختر نگاهش می‌کرد: «قول داده. حتماً میاد. شاید فردا، شاید پس فردا.»

فرداها آمدند و رفتند. پس فرداها آمدند و رفتند. دختر ماند و انتظار.

 

 

 

 پرده چهارم: منتظر معجزه

پیرزنی روی ویلچر نشسته بود نزدیک در خیالی. دست‌هایش را به هم گره زده بود و لب‌هایش بی‌صدا حرکت می‌کرد. دعا می‌خواند، وعده می‌گرفت، منتظر معجزه بود.

می‌گفت: «خدا بزرگه. یه روز در باز می‌شه، یه روز نجات می‌رسه. باید صبور بود، باید ایمان داشت.»

هفتاد سال بود اینجا نشسته بود. هفتاد سال پیش، زن جوانی بود با موهای مشکی و پوست صاف. حالا ویلچرنشین بود و پشتش خمیده. معجزه اما نیامد.

شب‌ها که همه خواب بودند، زمزمه می‌کرد: «شاید فردا، شاید فردا.» فردا می‌آمد، می‌رفت، و او باز می‌گفت: «شاید فردا.»

 

 

 پرده پنجم: آن که رسید

یک روز، نه روز نه!، یک شب، نه شب نه، زمانی، در باز شد. دری نبود که باز شود، اما ناگهان مردی ایستاد وسط اتاق. کسی ندید از کجا آمد. فقط آنجا بود.

پیراهن سفیدی پوشیده بود. نگاهش مهربان بود با چشم‌هایی تیز. ایستاد و به همه نگاه کرد. یک یک، آهسته، عمیق.

مرد کت و شلواری اول از همه پرسید: «شما کی هستید؟ از شرکت اومدید؟ قرارداد رو آوردید؟»

مرد سفیدپوش سکوت کرد. به پیرمرد نگاه کرد، به دختر جوان، به پیرزن روی ویلچر، به بقیه.

دختر جوان پرسید: «شما او را دیدید؟ پسرکی با موهای فرفری و چشم‌های قهوه‌ای؟»

مرد سفیدپوش باز سکوت کرد.

پیرمرد با دست لرزان اشاره کرد: «پسرم رو دیدی؟ سرباز بود، قرار بود برگرده...»

مرد سفیدپوش سرش را پایین انداخت. بعد آهسته گفت: «من در را نیاورده‌ام که ببندید. آمده‌ام بگویم در نیست.»

سکوت سنگینی افتاد روی اتاق.

مرد کت و شلواری خندید: «یعنی چی در نیست؟ ما بیست ساله منتظریم یه در باز بشه!»

مرد سفیدپوش نگاهش کرد: «اگر در نباشد، پس منتظر چه هستی؟»

پیرمرد با عصبانیت گفت: «پسرم از همین در میاد بیرون! من خودم دیدمش که رفت!»

مرد سفیدپوش نزدیکش شد، کنارش نشست: «بیست و سه سال پیش. او رفت و تو ماندی. او رفت، تو اما نرفتی. تو  اما برای همیشه اینجا ماندی و منتظر. در ذهنت دری ساختی و نشستی پای آن. پسرم کی میاد؟ پسرم میاد؟ تو زندگی نکردی؟»

پیرمرد خواست چیزی بگوید، اما نتوانست.

دختر جوان پیش دوید: «پس من چی؟ من که منتظر عشقم هستم. اون قول داده!»

مرد سفیدپوش دستی به سرش کشید: «کسی منتظر عشق نمی‌ماند. کسی قول عشق نمی‌دهد. عشق را یا زندگی می‌کنی، یا نمی‌کنی. تو اما زندگی نکردی. نشستی و منتظر قول عشق ماندی. مگر قول جای عشق را می‌گیرد؟»

پیرزن روی ویلچر با صدای لرزان گفت: «من اما منتظر معجزه‌ام. خدا قول داده!»

مرد سفیدپوش نگاهش کرد، نگاهی طولانی و عمیق: «معجزه همین الان است. همین جا. تو هفتاد سال است که می‌توانستی بلند شوی، اما منتظر ماندی تا کسی بلندت کند. معجزه دست خودت بود، تو اما نشستی تا از آسمان بیفتد.»

 

 

 

 پرده ششم: بیداری

مرد سفیدپوش رفت. نه از در، چون دری نبود. فقط او دیگر نبود.

اتاق اما دیگر مثل قبل نبود. صندلی‌ها همان بود، دیوارها همان بود، ساعت بی‌عقربه همان بود. اما آدم‌ها!

مرد کت و شلواری اول بلند شد. کیف چرمی را گذاشت زمین، کراوات را باز کرد. راه افتاد به سمت دیوار. همه نگاهش کردند. دست گذاشت روی دیوار، سرد بود، صاف بود، بی‌در بود.

لبخند زد. مشت را محکم کرد و زد به دیوار. دیوار ترک خورد. دوباره زد، ترک بزرگتر شد. یک بار دیگر، دیوار شکست. پشتش  چیزی نبود!، نه اتاقی بود نه راهی. پشتش اما همه چیز بود!

برگشت به بقیه نگاه کرد: «بیایید!»

پیرمرد بلند شد. زانوهایش درد می‌کرد، کمرش خم بود، اما بلند شد. دختر جوان بلند شد، اشک‌هایش را پاک کرد. پیرزن از ویلچر بلند شد، ویلچر خالی ماند. بقیه هم بلند شدند. بیست و سه نفر، بیست و سه انتخاب.

یکی اما ماند. همان پیرمرد گوشه‌ اتاق. گفت: «من می‌مانم. شاید پسرم بیاد.»

و ماند. روی همان صندلی، گوشه اتاق، منتظر دری که نبود تا باز شود.

 

 

 

 پرده پایانی: آغاز

بقیه رفتند. از سوراخ دیوار، به هر طرف که می‌خواستند. پشت دیوار هر کس هر چه دید، مال خودش بود. بعضی دریا دیدند، بعضی کوه، بعضی شهر، بعضی خانه کوچک با نور گرم.

مهم این نبود پشت دیوار چیست. مهم این بود که فهمیدند دیوار را خودشان ساخته‌اند. همانقدر واقعی که باورش کنند، همانقدر محکم. همانقدر شکستنی اگر جرئتش را داشته باشند.

 

یونگ می‌گوید: «تا روشنایی را نخواهی، تاریکی نمی‌رود

گلسر می‌گوید: «ما همیشه انتخاب می‌کنیم، حتی وقتی فکر می‌کنیم انتخاب نکردیم.»

 

ما در اتاق انتظار زندگی می‌کنیم. منتظر فردا، منتظر بعداً، منتظر یک روز. غافل از اینکه زندگی همین الان است، همین جا، همین نفس.

اتاق انتظار زندان نیست، تا وقتی باور داشته باشی که دری هست. اما اگر بفهمی دری نیست، آن وقت می‌فهمی دیوار را خودت ساخته‌ای. و دیوار را خودت می‌شکنی.

 

 

حالا نگاهی به اطرافت بنداز. روی کدام صندلی نشسته‌ای؟ منتظر چی؟ کی قراره بیاد؟ کی قراره در باز بشه؟

بعضی منتظرند تا بمیرند و به بهشت بروند. بعضی منتظرند تا پولدار شوند و زندگی کنند. بعضی منتظرند تا عشق پیدا شود و عاشق شوند. بعضی منتظرند تا وقت مناسب برسد و حرکت کنند.

 

اما وقت مناسب همین الان است. عشق همین جاست. زندگی همین الان دارد از کنارت می‌گذرد. پولدار شدن از همین قدم اول شروع می‌شود. بهشت را همین حالا می‌شود ساخت.

بلند شو. دست بگذار روی دیوار. سرد است؟ صاف است؟ بی‌در است؟

مشت کن. بزن.

ترک می‌خورد.

حالا نگاه کن پشتش چیست؟ هر چه هست، مال توست. چون جرئت کردی بزنی. چون انتخاب کردی زندگی کنی، نه منتظر بمانی.

 

و آن یکی که ماند؟ روی صندلی گوشه اتاق، منتظر پسری که بیاید. او ماند تا یادمان بدهد انتظار چه شکلی است. تا یادمان بدهد انتخاب نکردن هم انتخاب است. تا یادمان بدهد اگر می‌مانی، بدان که مانده‌ای. و اگر می‌روی، بدان برای چه می‌روی.

 

دیوارهای اتاق انتظار شکست چون آنها باور کردند، اما داستان تو تازه شروع می‌شود.

همین الان. همین جا.

بلند شو.

۵
از ۵
۷ مشارکت کننده

جستجو در مقالات

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش

سبد خرید